تبلیغات
عمرانه
 
عمرانه
جمعه 4 بهمن 1392 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

هوالمحبوب...

سالیان دراز است که می نویسم.برای دل خودم...

شاید اولین بار از همون دفتر خاطرات عیدیه مامان توی سال اول یا دوم دبستان شروع شد و تا امروزِ روز ادامه پیدا کرد...

البته شاید...

چقدر سخته صندوق چه ی اسرار چوبیت رو که سالیان درازه با هم رفیق شدین،و توی سختی ها و شادی ها سنگ صبورت بوده ؛ یهو و بی امان رها کنی و به این صندوق چه ی آهنین دل بدی، کار روزگاره دیگه ،چه کنم؟!

البته همیشه دلم می خواسته تجربیاتم رو در اختیار بقیه قرار بدم ، که حالا بعد از نزدیک به 15 سال توفیق اجباری شد اونم به یمن قدم مبارک!!! آدمی که هنوز بین زمین و آسمون موندم که حلالش کنم یا نه ! بد کرد با من ِ ساده دل !

تقریبا یک ماهه خاطراتم الکترونیکی شده ولی چون اینترنتمون قطع بود حالا یه بارگی همه رو می ذارم و حال باقی ماجرا...

1:30 شب

5شنبه 3.بهمن ماه .92                               این پست ثابت است!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 17 مرداد 1394 :: نویسنده : یه بنده ی خدا
هوالمحبوب
هر از گاهی به سرم می زنه یه وب جدید راه بندازم .
الان خدا رو شکر حال دلم خیلی خوبه .خیلی .دلم به خدایی که دارم  قرص و حالم خوبه .
این وبلاگ مال یه دوره ی سخته و دوره کنکور که بعضی جاها دلم برای خودم تنگ می شد.مال دوره ای که یهو همه چیز عوض شد .دوستام،شرایط عمه جونی ها ، حتی کارها و برنامه روزانه و دانشگاه رفتنم ولی الان خیلی وقته که حال دلم خوبه . خودم خوبم ، حالم خوبه ، روزهام رو دوس دارم ... کلی حس های قشنگ...
دلم می خواد کوچ کنم ... به حوالی دلم .به جایی که نزدیک ترم ...
دلم برای نوشتن تنگ شده ولی این جا رو دوس ندارم .دلم می خواد از این روزهام بگم ... ولی این جا نه . دارم دنبال یه خونه می گردم .اسم و رسمش رو که پیدا کردم ...زود میام خبر میدم  برای اون دوس جونی هایی که گاهی فقط گاهی سری میزنن بعضی با اسم و رسم وبعضی بی نشان .

جمعه
17 .مرداد ماه .94
ساعت 2:50 نیمه شب!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1 تیر 1394 :: نویسنده : یه بنده ی خدا
هوالمحبوب
امروز 2شنبه 1.تیرماه .94
الان که به پارسال فکر می کنم خدا چه توانی بهم داده بود که با این روز های بلند روزه می گرفتم و درس می خوندم . تازه نیت چله ی بین الطلوعین و نماز اول وقت هم کرده بودم وبا این که شب 1و2 میخوابیدم و  صب تا 6 و 7 بیدار می موندم ،از اون ور یک هم برای نماز ظهر اول وقت زود بلند می شدم .
شاید قبولی امسالم هم همش از برکت همین ها بود ... اون قدر هر امام زاده ای که رسیدم درد و دل کردم و تا دلت بخواد از این کارای جانبی که نمی دونم به کدوم ربط ش بدم . یحتمل هرکدوم یه ذره درستش کرده تا شده اینی که الان هست... الله اعلم...
اتاقم رو یه تغییر دکوری دادم تا از حال و هوای 3 -4 ماه خودن و خوابیدن و خوش گذروندن بیام بیرون . قول دادم فعلا هم دور رمان و فیلم و این جور چیزا نرم .
باید شروع کنم یه خورده درس بخونم و تاقبل شهریور درسای قرانم رو تثبیت کامل کنم و یه برنامه ای براش بریزم چون الان خیلی بی برنامه می خونم و گاهی هم خیلی خودم رو درگیرش می کنم .

پی نوشت : می دونی الان یه جوریم ، واقعا به تفکراتم مثل اون موقع ها ایمان ندارم . دلم به حال خودم می سوزه یه جورایی دوجون گرفتار شدم و انگار خیلی محتاط شدم .
اون موقع ها حال خوبی داشتم حداقلش تکلیفم با خودم مشخص بود.  کارهای فرهنگی ،مداحی ، مراسم ها ، هراز گاهی گلزار ،قرار مدارهای چله ها ،کتاب هایی که می خوندم و... ولی الان گاهی ناخواسته و گاهی هم خواسته دورشون نمی رم و دورشون خط کشیدم .دیگه چیزی که برام خوب بودنش اثبات نشده رو بهش شک دارم و احساس میکنم افراطیه که الکی برای دلم خودم انجام میدم و میچسبونمش به خدا .
از خدا خواستم به حق همین ماه مبارک حالا که خودش دستم رو گرفته و تا این جا آوردتم خودشم راه هدایش رو نشونم بده که به بیراهه نرم .فعلا که تنها چیزی که می تونم به جرات بگم اینه که چسبیدم به قران که به حق و حقیقتش ایمان کامل دارم و بقیه ش رو هم از خودش خواستم ...
ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه ...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 16 خرداد 1394 :: نویسنده : یه بنده ی خدا
هوالمحبوب
امروز 94.3.16
فردا مصاحبه ی دانشگاه دارم و داریم با مامان میریم تهران .همیشه سفرامون خوانوادگی بوده یا با دانشگاه . حس ش برام جدیده ...
امروز بعد از مدت ها رفتم یونی و یکی از بچه های هم ورودیمون رو دیدم که البته اون موقع ها جز سلام و احوال پرسی ارتباطی با هم نداشتیم ولی امروز کلی صحبت کردیم اونم سرپایی ...
کاش تهران کلی بهمون خوش بگذره ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 8 خرداد 1394 :: نویسنده : یه بنده ی خدا
هوالمحبوب
امروز 7.خرداد ماه .94
یه هفته ای میشه از مشهد برگشتم ،هنوز هیچی نشده حسابی دل تنگ امام رضایم.
این یه هفته ام حسابی درگیر انتخاب شهر و این برنامه ها . با وجودی که باورم نمی شد این همه خوب بشم ولی وقتی حرف کنکور میشه آی دلم میسوزه که یه کارهایی رو نکردم .خیلی خوب خوندم ولی ماه آخر خیلی فشار روم بود .یعنی از تابستون یه طرف ماه آخرم یه طرف .آقا بس که از صب تا شب همش نشسته بودم و حل می کردم همه ی دست و پاهام درد گرفته بود و رفتم تو اینترنت یه سرچ کردم یه بیماری های بدی رو بهش نسبت داده بود .من وقت دکتر رفتن نداشتم و فقط فشارش داشت دیونه ام میکرد که نکنه مرضم زده .
الان کلی حیفم میاد .
من هیچ وقت از درس خوندن برای کنکور فرار نمی کردم و کلا عشق درسم .الانم بعضی وقتا حرف کنکور که میشه به خودم میگم کاش امسال رو هم میخوندم تا یه رتبه ی توپ بیارم . بعدم به خودم میگم درس خوندن خوبه ولی این قدر ارزش نداره . تو نیت کارت رو درست کن خدا میذاره سر راهت .تهش هم به خودم تشر میزنم آدم از حکمت کارها ی خدا خبر نداره .
یادش بخیر بعد کنکور لیسانس هیچ وقت یعنی هیچ وقت فکرش رو نمی کردم رتبه ام این بشه(توقعم خیلی خیلی بالاتر از این چیزها بود برعکس این بارکه خیلی بهتر شدم) و بالاترش که این رشته ای رو که خوندم انتخاب کنم . برام اصلا اهمیتی نداشت که یه سال دیگه درس بخونم .اصلا . ولی برام افت کلاس داشت که این رشته رو بیام ولی حالا از اون 4-5 سالی که گذشته واقعا راضی ام و از این که یه سال ننشستم درس بخونم و از رشته ای که رفتم که در خیلی چیزها رو برام باز کرد .
شاید اگ یک قدم از قدم های قبلی م رو انتخاب نمی کردم این لحظه این جا نبودم و شاید خیلی از اتفاقای سرنوشت ساز خوب و بد زندگیم رقم نمی خورد .
ولی همیشه شاکر خدا هستم و میدونم خوب هوام رو داره با همه ی امتحانای سختی که ازم میگیره . و همه چیز رو سپردم به خودش .
امسالم رفتمو ریش و قیچی رو دادم دسته آقام امام رضا و دلم روشن بود که خیلی زود آقا مثل همیشه جوابم رو میده .من اصلا به فکر مشهدم نبودم ،آقا خودشون طلبیدن که برم پا بوس .

پ.نوشت : باورکن این مدت خودم رو با رمان و فیلم خفه کردم . البته تا قبل از اومدن رتبه ها ،حالا هر یه روزی که میگذره بیش تر احساس میکنم اشباء اشباء شدم .
این مدت یه روز با دختر عمو ها رفتیم باغ و یه روز پارک بانوان که حسابی بازی کردیم ، فوتبال و والیبال و ... حسابی چسبید .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 25 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : یه بنده ی خدا
هوالمحبوب
امروز جمعه 25 .اردی بهشت ماه . 94
بالاخره نتیجه اولیه کنکور هم اومد. یعنی واقعا باورم نمی شد این همه خوب شده باشم . اول یه نگا بهش کردم و گفتم وااااااااای فکر کنم بد نشدم. ولی باورم نمی شد....
خدایا شکرت . خداجونم خیلی بیش تر از خیلی شکرت .
دعا میکنم همین شیراز قبول شم .خدایا یعنی می شه شیراز قبول شم ؟ اگ تو بخوای حتما میشه!!
فردا عازم مشهدالرضا هستم .با جامعه القران .اولین باره که دارم با جامعه القران می رم .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 14 فروردین 1394 :: نویسنده : یه بنده ی خدا
هوالمحبوب
امروز 13 فروردین ماه 94.
بازهم عید تمام شد و چه آسان عمرم رو به باد دادم...
این چند مدت بعد کنکور خیلی بی هدف شدم و هنوز خودم رو پیدا نکردم . فکرش رو که می کنم به خودم حق میدم ؛یه دفعه احساس میکنی هرآنچه  بهش وابسته بودی هرکدوم به یه طریق گرفته شده ... از دفتر خاطرات و مسجد های مورد علاقه ات و مداحی و اردوی جنوب و طرح های جور واجور دانشگاه و سیره های مطالعاتی و کلاس های هر روزه ات و حتی دوست های صمیمی ات ...
خودم ماندم و خودم ...
دلم به سمت هیچ کتابی نمیره ...
فقط این مدت قران خوندم و فیلم دیدم ... به امید این که دوباره یه راهی پیدا بشه ... دلم میخواست تا دلم مثل اون موقع ها نکشیده دورشونم نرم ...
وقتی روحم نمی کشه نمی تونم خودم رو مجبور به کاری کنم حتی کتاب که عشق منه . با این که از کتاب خونه کتاب قرض گرفته بودم ولی دورشم نرفتم .اصلا نمی کشیدم .
امروز خیلی روز خوبی بود حسابی بازی کردیم و انرژیم تخلیه شد . رفتیم باغ و با دخترهای فامیل کلی والیبال بازی کردیم اونم با چادر !!! ولی خیلی خیلی چسبید.بعد از چندین سال که ساعد نزده بودم و حسابی از دردش می ترسیدم امروز اونقدر ساعد و سرویس زدم که مچ دستم کبود شده ! و دلم خواست دوباره برم تو تیم والیبال ! تصمیم جدی گرفتم اگ خدا بخواد بعد تعطیلات برم اسم بنویسم ...
عصر هم کلی با لیلا جون حرف زدم که خیلی حرفاش برام مفید بود ... کلی بهم انرژی و خط داد .لیلا دختری چادریه که تهران داره دکتراش رو میگیره و چه دوست می دارم این لیلای دوست داشتنی رو ...
 بعد از اون همه فیلم دیدن که با وجود بی خاصیت بودنشون مثل همیشه برام نکات مثبتی هم داشت بالاخره امروز دلم کشید عید تمام بشه تا برم دنبال هدفم ...

و بازمنی که دلم عشق میخواهد ...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 اسفند 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

 دلــــــم گـــــرفته وقــــتـــی از کربـــلا دورم 
    دلـم خوش است که من "مشهد الرضا" دارم 
    چقدر فاصله افتاد و مشهـــــــــدی نشدم... 
   دلـــــــــم شکسته ببین که منم خـــدا دارم! 
   حــــــرم نرفتم و حال دلـــــــــم وخیـــم شده 
   خدا به خـــــــیر کند من هنوز جـــــــــا دارم؟!!

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 اسفند 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا
هوالمحبوب
دوباره کنکور تموم شد که خواستگار بازی شروع بشه . 7-8 ماه بود هر کی می گفت می گفتم کنکور .
نمی دونم چرا بعضی از آدم ها این همه پالس منفی بهم میدن .حسشون رو دوست ندارم .
----------------
توی این چند سالی که خواستگار رفته و اومده شاید یکی دو مورد بودن که زنگ نزدن . یکی از اون مورد ها دومین خواستگاری بود که اومد خونه ی ما. و من هنوز برام چیز جدیدی بود خواستگار اومدن  .یادمه حس خوبی داشتم و با این که با پسره اصلا صحبت نکردم ولی از خونوادشون و مخصوصا دسته گلی که آورده بودن خیلی خوشم اومد . اصلا نمی دونستم اگ خوششون بیاد کی زنگ می زنن یادمه تا یه هفته هنوز اومید داشتم که زنگ بزنن ولی نزدن ...
کلی تحلیل کردیم که به این دلیل و فلان دلیل زنگ نزدن ... و آخر هم نفهمیدیم چرا زنگ نزدن
هنوزم از اون ماجرا و خاطره ی اومدن اون ها یاد می کنیم و می خندیم ...
حدود یک سال پیش یکی از دوستام بهم گفت :اگ اجازه بدی  تو رو معرفی کردم به یکی .وقتی برام گفت تهش در اومد که همین ها بودن . براش تعریف کردم که این ها تنها کسایی بودن که اومدن و اون ها زنگ نزدن ....
چند ماه بعد تماس گرفتن ولی اون موقع ما به دلایلی قبول نکردیم که بیان و جواب رد دادیم .
چند هفته پیش دوباره تماس گرفتن که اجازه بدید که یه جلسه بیایم و گفتن که ما از اتفاق هایی که افتاده کاملا خبر داریم ولی برای ما مشکلی نیست .کلی با خودم  تلفنی صحبت کردن و در نهایت بهشون گفتم اجازه بدید استخاره کنیم و بد اومد و پرونده این ها کامل بسته شد .
 ---------------------
امشب قرار بود خواستگار بیاد .این ها حدود خرداد  تماس گرفته بودن ولی چون می خواستم بخونم برا کنکور و در گیر بودم ،گفتیم ایشالا اگ قسمت بود بعد کنکور.
الان یه جوریم .کلی حس بد دارم . وقتی اومد حسشون برام حس اب. بود .حتی چهره پسره .ولی وقتی باهاش صحبت کردم ته دلم یه حس بدی بود .اصلا حسم رو دوست نداشتم.الانم نمی فهمم چرا این قدر حسم بده  ولی بده ...
یاد قبل ها می افتم ............ یه بار اون قدر حس بدی جلسه خواستگاری بهم داده بود که تا چند روز دلم نمی خواست برم سراغ هدیه شون و حتی گل شونم پرپر شد ولی تو آب نذاشته بودمش اونم منی که عاشق گلم .اون بارم به مامان می گفتم هیچ حرف بدی زده نشد ولی نمی دونم چرا این قدر حس بدی دارم .کاش به حسم بها داده بودم .... ولی تقدیر این بود....
به خودم عهد کردم که دیگه به دلم بی اعتنا نباشم .دلم هیچ وقت بهم دروغ نگفته ...
خدایا از خواستگار بازی بدم میاد . از این که بشینی روبروی یه آدم حرف های تکراری بزنی بدم میاد . دیگه بس که آدم رفته و اومده و حرف ها تکراری شده احساس می کنم یه نمایش از پیش تعیین شده است .
اونقده دلم می خواد عشق رو تجربه کنم .
عمه جونی حالا که ازدواج کرده می گه به نظرم عشق دروغه . نه که فکر کنید زندگی خوبی نداره ها .شوهرش رو واقعا دوست داره و زندگی خوبی داره  ولی بحث سر عشقه .
دلم یه ذره عشق می خواد . دلم خیلی چیزها میخواد .همه رو سپردم به خودش ....
دلم یه زندگی خاص می خواد ...
پسر اب . رو حاضرم با همه ی این ها عوض کنم ولی حیف که هنوزم نمی دونم این کار درسته یا نه. بامزگیش برام به اینه که تو راه پیمایی امسال بازم هیچچچ کسی رو ندیدم . جز مامان اون رو ... همیشه اون رو می بینم . تو شاهچراغ ، راهپیمایی ، خیابون ... همیشه یه ردی ازشون هست ...
چقدر حس شون رو دوست داشتم ... یادش بخیر ... 2-3 سال پیش همین موقع ها بود . چقدر عمرم داره زود می گذره !!



پ.نوشت : دلم امام رضا می خواد ... خیلی زیاد
السلام علیک یا امام رئوف ... یا علی ابن موسی الرضا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 17 اسفند 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

اگر هنوز نشنیده اید سه مسلمان در "چپل هیل آمریکا" توسط یک نژاد پرست کشته شده اند، نگران نشوید..

چه اهمیتی دارد که سه مسلمان به قتل برسند؟ ...

چون همه شارلی هستند..


اگر هنوز نشنیده ایhttp://bayanbox.ir/view/7448361270663396190/13931124000310-PhotoL.jpgد سه مسلمان د


فیلم  چه اهمیتی دارد که سه مسلمان به قتل برسند؟ ...

دانلود





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 16 اسفند 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا
 هوالمحبوب
اولین باری که فیلم کره ای دیدم توی تی وی بود و یانگم که به خاطر سخت کوشی شخصیت اصلی ش حسابی خوشم اومد ... بعد از اون جومونگ بود و بازم هم از تی وی ...
که از اون به بعد بود که دیگه حسابی اسم فیلم کره ای رو می شنیدم و حتی توی دانشگاه بین دوستای صمیمی م سی دی سریال هاش رد و بدل می شد ولی من هیچ علاقه ای به دیدن شون نداشم .
یکی از پرو پا قرص ترین طرفدارای فیلم های کره ای مادربزرگمه ... اون قده بامزه است ...فک کنم یه شصت دوری جومونگ و یانگم رو دیده .اون روز که رفته بودم خونشون داشت سریال افسانه ماه و خورشید رو نگاه می کرد من که تا اون موقع اصلا این فیلم رو دنبال نمی کردم .همیچین باذوق نگاه می کرد دلم می خواست اون قده بوسش کنم ... همراه مادربزرگم نشستم پای فیلم ولی بیش تر زیر چشمی داشتم مامان بزرگ رو دید می زدم...
چند شب از بیکاری میشینم پاش و واقعا به نظرم بی خوده همیشه سعی می کنم یه فیلم خارجی که میبینم به نکات خوبش دقت کنم .سخت کوشیشون ...مهارت شون ...
ولی واقعا این هیچی نداره .از بعد دونگ یی بود که گاهی به خودم می گفتم من چه احمقیم می شینم پای این سریالی که امپراطور بیکارش وقتش رو بین زنش و عشقش و معشوقه اش می گذرونه ....
فک کنم حدود یک سال پیش بود که خواهرم یه سی دی فیلم کره ای مدرن از دوستاش گرفته بود و آورده بود خونه .
قبل از اون وقتی تو اینترنت تبلیغات فیلم کره ای جدید رو  می دیدم یه حسی بهشون داشتم و احساس می کردم یه جوریه ولی بعد از اون تازه فهمیدم چرا بین بچه ها این همه طرفدار داره و جالب تر این که یکی از دوست های فشن دانشگاه م که خودش می گفت شنیدم پسرا پشت سرم بهم می گن عروس خانوم تمامی حرکاتش و پوشش و راه رفتنش شبیه نقش اول فیلمه بود ...یعنی واقعا برام عجیب بود که این همه تاثیر گذاری....
توی این چند روز بعد کنکور واقعا حوصله ی هیچ کاری نداشتم .نه کتاب خوندن ، نه تی وی ، نه حتی وبلاگم و سایت های که باید سر بزنم . همیشه بعد امتحانا که این جور میشم رمان میگیرم دست و رمان می خونم ولی این بار چون هیچ رمانی سراغ نداشتم دخترعموم پیشنهاد فیلم بهم داد!
دختر عموم که حدود 10 سالی ازم کوچک تره شده مرکز پخش فیلم های کره ای بین جوون های دور و بر!!!! از بچه های کلاس به بچه های فامیل ...
میگه گاهی بچه ها فیلم میارن زنگ تفریح تو کلاس (به یمن مدرسه های هوشمند) میشینیم نگاه می کنیم!!!!!
دوتا فیلمی که بهم داد یکی باران عشق بود که اگ از خیلی چیزهاش چشم بپوشونیم خوشم اومد ازش .نه از عشق و عاشقی های فیلم کره ای ، بیش تر به خاطر سرزندگی و شادابی دختر نقش اولش خیلی خوشم اومد.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 17 بهمن 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا
هوالمحبوب
بالاخره بعد 7 ماه تلاش امروز کنکور دادم و تموم شد . واقعا می شدتهران قبول شد...
خیلی دلم میخواست و میخواد که بشه ولی فک نمی کنم ...
گفتم الکی به مامان اینا امید ندم  و زود زنگ زدم که چشم انتظار با یه دل امید نشینن منتظر من .منم که عین خیالم هم نبود به قول بابا احساس میکردم هنوز میوهه نرسیده ولی الان به خدا بخاطر مامان اینا فقط دعا دعا میکنم قبول شم.دلم گرفت وقتی دیدمشون ...
نه فکر کنی کم خوندم یا بد خوندما، تا اون هفته خیلی به خودم امید داشتم ، طبق چیزهایی که خونده بودم...7ماه روزی 9 ساعت درس خوندم که این آخری ها 11 ساعت می شد و در تمام این مدت با تمام فشاری که روم بود سعی کردم قرآنم رو زمین نذارم .
فعلا کلی نذر کردم ... نذر کردم اگ قبول شدم اولین کاری که میکنم برم پشت دست مامان و بابا رو بوس کنم ...کلی دیگه. امروز بعد امتحان با دوستم رفتبم علی ابن حمزه ...
هرچی خدا بخواد.هرچی خدا بخواد.خدایا خودم رو سپردم به خودت...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 25 دی 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا
هوالمحبوب
کلی وقته پای نت و این جور چیزا ننشستم.دیگه چیزی نمونده فقط 3هفته دیگه ...
این روز ها خیلی دلم می گیره که یه قسمتیش به خاطر تو خونه نشستن و همش درس خوندن ... ولی کلا دلم خیلی می گیره و تنها مامن من قرآن شده و نماز ها و دعا های گاه و بی گاهم .
یه زمانی من بودم و دفتر خاطراتم و مداحی و دنیا و حال و هوا های خودم ولی دیگ انگار اونارو دوس ندارم .دیگه بهشون اعتماد ندارم .
راستش از خودمم چیزی نمونده ، همه ی ادعا هام ، چیزهایی که فکر می کردم درسته ...
الان دیگ چپ میرم میگم خدایا خودت ،راست میرم میگم خدایا خودت .
خیلی دلم می خواد به روز های گذشته فکر نکنم ولی وقتی درس می خونم و ذهنم خالی می شه میاد سراغم ، که چی شد این شد ؟
ته تهش میرسم به خدا ...
شاید باور نکنید ولی هرآنچه که فکر کنید رو انجام دادم ...
نماز استخاره ،نماز استغاثه ،تحقیق ،مشورت ، استخاره ، مشاوره ...
من که مدام ذکر لبم حسبناالله ونعم الوکیل بود ...
فکر نکنید ناشکرما ،روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم که همون جا قطع شد ...
به خدا فقط خواست خودش بود ...
استاد پناهیان می گه : ازدواج یکی از قطعی ترین تقدیر هاست .میگن عقد دختر عمو پسر عمو رو تو آسمون ها بستنا ،کل ازدواج ها همون جا بسته میشه . وفتی یکی میره خواستگاری یکی خدا از ملائکه می پرسه کی رفته الان خواستگاری ایشون ؟ بعد ملائکه میگن فلانی. خدا می گه : اگ این با این ازدواج کنه با مورد ال آزمایش می شه ولی ایشون قراره با مورد ج آزمایش بشه ... بزنیدش به هم ...(البته خود آقای پناهیان می گن خدا که نیاز به پرسیدن نداره ولی بنا به روایات و احادیثی که داریم روند کار همنه مه نمایشش رو براتون اجرا کردم)

به خودم می گیم میشه یه روز بیاد ببینم مثلا دو هفته است یه لحظه هم به اون اتفاق فکر نکردم!
گاهی وقتا که چند روز سرگرمم و بهش فکر نمی کنم یه دفعه مامان یکی بهش چیزی گفته برام میگه ، منم که دلم نمی خواد مامان ناراحت باشه کلی مامان رو دلداری میدم و که اصلا مهم نیست ،برا من یکی که مهم نیست و براتو هم مهم نباشه ولی دلم خیلی می گیره ...
برا مامانم خیلی سخته ، هر کی بهش میرسید از جمال و کمال دخترش می گفتن و چه خواستگارهایی که زنگ می زدن ...
و تو از بین همشون اونی رو انتخاب می کنی که فکر می کنی علی رقم این که مالی نداره از همه شون با ایمان تره ...

وقتی از کسایی ضربه می خوری که دم از ساده زیستی و آقا و ... می زنن بیش تر می سوزی .

خدایا خیلی دوست دارم ، چه خوبه که تو هستی و خدایی که من قبولش دارم این جوریه ... فدات بشم هزار هزار بار شکرت ...
خدایا آنی منو به خودم وا نذار که بی تو میمیرم... ارحم الرحمین من

1:50 شب
25 . دی ماه .93











نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
هو المحبوب
گاهی تو حکمت کارهای خدا می مونم .
گاهی انتظار یه کسی رو می کشم که ببینمش ، مدت ها چشم می برم و میارم نمیشه که نمیشه .اونقدر نمیشه که حسابی ناامید میشم . بعد یه روزی یه جایی یه جوری که انتظارش رو هم ندارم اون اتفاق می افته یا اون آدم رو می بینم .امروزم جزو همون روز ها بود .اون قدر برام دیدنش عجیب بود و با هم اون جا قرار گرفتنمون که به دیده خودم شک می کردم.اخه قرار نبود اصلا اون موقع من اون جا باشم ...
مثل اون بار فلکه دانش جو، مثل شاهچراغ...
کلی با هم حرف زدیم ، دلم براش یه ذره شده بود با همه ی وجود حس هایی که اون موقع ها داشتم ...
خدایا به خودم قسم که خیلی دوست دارم و خیلی به وعده هات ایمان دارم .
توی همه ی لحظه های سخت زندگیم که کم هم نبوده ،اون جایی که احساس کردم دیگه شونه های من تاب این همه امتحان رو نداره بودنت قوت قلبم بوده ، کلامت مونسم ...
خدایا به رحمانیتت ایمان دارم ...
در بدترین لحظه ها یه چیزی ته قلبم بهم امید داده که تو رو دارم و خودت وعده دادی مع العسر یسری ...
خودت گفتی و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب ...
تو که خلف وعده نمی کنی و من به این ایمان دارم ....







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 16 آذر 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا
این روزها خیلی پیش میاد که دلم میخواد بیام این جا کلی حرف بزنم ولی فکرش که میکنم کلی از وقتم میره پشیمون میشم.
دوماه تا کنکور بیش تر نمونده ...
امروز دوباره بعد از مدت ها خاله اومد خونمون.کلی دوسش دارم .
...
گاهی دلم یه جای خصوصی تر می خواد .گاهی یه حرف هایی هست که دلت می خواد فقط خودت خواننده اش باشی ...
گاهی مشکلات بقیه رو که می بینی ،درد و مشکلات خودت یادت میره ...
مثل امروز و دیدن ناراحتی خانم همسایه مون که هیچ کاری از من بنده برنمیاد جز دعا.
خدایا هیچ بنده ای رو از درگاهت ناامید نکن.خدایا بعضی از امتحانات خیلی سخته ،شونه های بنده هات مگه چقدر تاب داره؟
یا ارحم الرحمین...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 7 آبان 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا
هوالمحبوب
همه ی شهر رنگ عزا به خودش گرفته و من به خودم قول دادم جلوی خودم رو بگیرم وبشینم توی خونه درس بخونم.
امشب شب اولی بود که رفتم مراسم. برخلاف رسم هر ساله ام رفتم مجتمع ...ولی هیچ جا برام مسجد یونی نمی شه .یاد همه ی اون 4 سالی که تمام ده شب رو بعد از کلاس های دانشگاه میرفتم مسجد.همه ی بدو بدو ها برای برگشتن خونه...
حال و هوای خودم .مداحی های هر روزه ام...
خوش به حال هانی.وقت حال و هواش رو می بینم حسابی بهش غبطه میخورم .
دلم برای اون روزهام ،برای بچه بازی هام یه ذره شده...








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 23 مهر 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا
هو المحبوب
این روز ها حسابی درگیر کنکورم و در کنارش کلاس قرآن . حفظ  مون به جز 5 رسیده که به نسبت چند جز قبل یه خورده سخت تره  . به خودم قول دادم در هر شرایطی حفظ م رو زمین نذارم ... هرچند که همش دست من نیست و برای تک تک لحظه های با قرآن بودن توفیق میخواد ولی تلاش من رو هم میطلبد شدید ...
چند شبه خواب ن.ب رو می بینم نمی دونم چرا ؟ دلم براش تنگ شده ...دوستی ما خیلی زود شروع شد و زودتر از اونی که فکرش رو می کردم تمام. البته خودم کمش کردم چون روحیات خاص ن. وقتی بهش نزدیک شدم اذیتم میکرد ولی با همه ی این وجود دلم براش تنگ شده .هر بار که از جلوی خونشون رد می شم تمام خاطراتم زنده میشه ...
4شنبه 23 .مهرماه .93




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 22 شهریور 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

هوالمحبوب

گاهی که به خودم و زندگیم نگاه می کنم باورم نمی شه به این زودی به این جای زندگیم رسیدم. دبیرستان و دانشگاه هم تموم شده .

گاهی باورم نمی شه خاطراتی که هست واقعا مال من بوده مخصوصا اتفاق های یک سال گذشته .

اون موقع ها خیلی به بعضی اعتقاداتم اعتماد داشتم ، به کتاب هایی که خونده بودم و شاید به خودم .

هرجا می رفتم اون قده ازم تعریف می کردن از متانتم و اخلاقم ، از خیلی چیزها و من مدام به خودم می گفتم خدایا شرمندتم . همیشه سعی می کردم به گفته ها حتی فکر هم نکنم ...

دلم برا خودم تنگ شده ، برا اون موقع های خودم . برا اون موقع هایی که اعتمادم به تفکراتم بیش تر بود. اگ به حرفی یا عقیده ای با تحقیق رسیده بودم پاش می ایستادم(اینایی که می گم از اعتقادات مذهبی یا در واقع اصل اعتقادات جداستا) ولی حالا می دونم دنیا هزار تا چرخ داره شاید حرفت با تمام تحقیق ها اشتباه از آب در بیاد ...

اون موقع ها به عشق بعد از ازدواج اعتقاد داشتم ولی حالا دلم عشق می خواد .دلم هوای حال و هوای یکی از رمان هایی که اون موقع ها می خوندم کرده .

به خدا گفتم راضیم به رضات ، هرچند سخته ولی راضیم .راضیم به هرآنچه که به من دادی و یا ندادی.

زیاد به خودم می گم دنیا محل گذره ، محل خوشی و شادی نیست. تا از کسی ناراحت می شم ، تا دلم می گیره یادش می کنم . گاهی به اسم ازدواج که میرسم به خودم می گم خودم رو سپردم به هرچه بادا باد .

بگذریم ...

همیشه دلم میخواسته یه بار فال قهوه رو امتحان کنم . ببینم اصلا چی میگن و چقدر درست در میاد .

بس که عمه جونی تبلیغ حرف های فالی رو که دوستش براش گرفته بود رو کرد حسابی کنجکاو شدم .تا این که مامان شماره کسی که دوست عمه جونی پیشش رفته بود رو گرفت .خانمه یه شهر دیگه هستن. ما هم یه روز ظهر زنگ زدیم بهشون .

بامزه بود .هنوز هم نمی دونم چقدرش درسته یا اصلا چقدر حرفاش رو قبول کردم . بعضی حرفاش کاملا دو پهلو بود و ممکن بود برای هر کسی درست در بیاد و کلی باهاش خندیدم ولی خدا وکیلی یه حرفایی هم می زد که فقط خودم ازش خبر داشتم . فقط خودم .یه چیزهایی هم مربوط به زندگیمون بود و اطرافیان . حرف هایی هم در مورد آینده .

فعلا باید صبر کنم .آینده همه چیز رو روشن می کنه .

امسال که کنکور دارم و با این وقفه ی 3 هفته ای با کلی زحمت باید دوباره خودم رو بشونم پای درس .نمی دونم برا من تو سال 94 چی رقم می خوره ...

دلم خیلی چیزها می خواد ...از دانشگاه گرفته تا ...

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : روزانه های من، من و خودم،
لینک های مرتبط :
شنبه 22 شهریور 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

هوالمحبوب

امروز شنبه 22.شهریور ماه .93

تقریبا 3 هفته ای نبودیم.با خانواده رفته بودیم ایران گردی . از اصفهان و تهران و سمنان ،نیشابور گرفتیم و رفتیم پابوس آقا و بعد هم گرگان و چابکسر و تبریز و سنندج و کرمانشاه و...

خیلی خوب بود .جای همه تون سبز .

هنوز هیچی نشده کلی دلم برا حرم تنگ شده .دانشگاه چند سالی ما رو عادت داده بود که تابستونا دو هفته بریم و مجاور بشیم و حالا مجور شدم به چند روز قناعت کنم .اصلا نفهمیدم مشهدم چه طور گذشت .به دلم وعده داده بودم برم حرم نشینی و یه دل سیر حرم بمونم و عطر حرم بگیرم ولی نشد.

دلم خیلی خیلی تنگ شده .از مشهد که اومدیم بیرون تازه یادم اومد با دلم چه قرارها که نگذاشته بودم.1سال با تمام اتفاق ها رو نگه داشته بودم تا برم به آقا بگم ولی اونقده حرم که میرفتم آروم بودم که همه رو یادم رفته بود .

فقط همون یه سحر که تنهایی رفتم پنجره فولاد خیلی به دلم نشست .حسابی تو حال و هوای خودم بودم ...

چه زود گذشت ...

عمه جونی همیشه میگه خوبی دنیا همینه ، خوبش و بدش زود میگذره ...

ادامه دارد...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 28 مرداد 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا
هوالمحبوب
امروز 2 شنبه است...
این هفته کلی ماجرا داشت از فال قهوه گرفته تا آتیش گرفتن خونمون و پیدا شدن یه سوپرمن تو اون بل بشو ...
نمی دونم چند درصد مردم به فال قهوه اعتقاد دارند ولی مطمئنا این رقم بین مذهبی ها کم تره .
راستش من اصلا نمی دونم اعتقاد دارم یا نه چون اصلا تو خط ش نبودم ولی دوست عمه جونی که خیلی اعتقاد داره . حتی هر بار که میرفت برا عمه جونی هم می گرفت .
عمه جونی میگفت ، اون با این که از جانب خودش برا من میگرفت ولی خیلی چیزاش برام درست در میومد.نمی دونم والا.
...
نمی دونم چرا هر کار می کنم این جا برام دفتر خاطراتم نمی شه .
اگ اون موقع ها بود هر اتفاقی که میفتاد ، پای دفترم بود ولی این جا انگار نمیشه ...
توی دفتر فقط برای دل خودت مینویسی ، فقط .
گاهی از ویرایش کردن های این جا خسته میشم .گاهی هم احساس می کنم با تمامی آزادی که فضای مجازی داره ولی محیط ش برام بسته است .
...
این روزها یه جوری ام.
نگران دوستامم.
هر کدومشون به نوعی . نگران ناامیدی «س» ،نگران رفتارها و حالات عجیب «ش» که حالا دیگه خانوادش هم متوجه شدن .
نگران ن و رابطه اش با خواهر ش.
باور کنید همش نگران کننده است .





نوع مطلب :
برچسب ها : من و خودم، روزانه ها ی من،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 20 مرداد 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا


هوالمحبوب

امروز 2 شنبه 20.مرداد ماه .93

دیروز بعد از 6 سال س. رو دیدم . یادش بخیر اون موقع ها کلی با هم این ور و اون ور می رفتیم .چه قدر دنیا زود میگذره . 6 سال یه روز دو روز نیست ولی اصلا به چشممون هم نمیومد که 6 ساله هم رو ندیدیم.انگار دیروز بود .

رفتیم یه کافی شاپ دنج ،جایی که نزدیک به خونه ی دوتامون باشه.

اون حالا یه سالیه که ازدواج کرده و وقتی تعریف کرد با کی کلی برام جالب بود . چون شوهرش یکی از خواستگارای من بود و ما جواب منفی داده بودیم .البته این رو بهش نگفتم ، گفتم شاید حس خوبی نباشه آدم احساس کنه شوهرش خواستگاریه دوستشم رفته .مخصوصا که جواب ما منفی بوده ولی واقعا خوش به حالش چون می گفت این ها شاید اولین یا دومین نفری بودن که میومدن خونه مون برا خواستگاری . همیشه عمه جونی می گفت برات دعا می کنم یه خواستگار داشته باشی ولی با همون کارت بشه و گیر خواستگار بازی نیفتی که متاسفانه دعاش نگرفت .

توی زندگی من آدمای زیادی بودن که توی بچگی خیلی ارتباط صمیمی داشتیم و کلی خاطره ولی بعدن دیگه نبودن . اونقده دلم می خواد الان ببینمشون ، اصلا چه شکلی شدن و چی کار میکنن .

یکی مثل همون هایی که اون شب تو عروسی همو دیدیم . آخرین بار شاید نهایتا پنجم دبستان بودم و حالا که باز میدیدمشون 12 سال از اون روزها میگذشت .

همه به من می گن خیلی عوض شدی ...

من بچه که بودم شاید مثل همه ی بچه های دیگه توی یه سنی با وجود ظاهر مرتبی که داشتم ولی خیلی خنده دار بودم .عینکی بزرگ و کائوچویی  و کلی چیز های دیگه .

قبل تراش خیلی خوشگل بودما ، موهای فر طلایی و چشای آبی .از اونایی که همه قربون صدقه اش میرفتن . ولی تو دبستان با اون عینک و تیپم خیلی خنده دار بودم .

الانا که دوباره منو میبینن همه بهم میگن چقدر عوض شدی وهمه دنبال اون دختر بچه خنده دار میگردن که هیچ وجه شباهتی پیدا نمی کنن ، گفتم که دوسته عمه جونی بهم می گه اسکارلت .

خلاصه همون شب ازم خواستگاری کردن و فرداشم دوباره زنگ زدن خونه که البته جواب ما منفی بود .


بعدالتحریر :
اینا عکسای کافی شاپیه که با دوستم رفتیم . 1 و 2

دارم درس میخونم برا کنکور ولی اصلا از خودم راضی نیستم . حسابی دست و پاشکسته.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : من و خودم، روزانه های من،
لینک های مرتبط :
جمعه 17 مرداد 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

هوالمحبوب

امروز جمعه 17مرداد ماه .93

الان ساعت 5:35 صبحه . هنوز حالم بده ...

دیشب عروسی یکی از اقوام نزدیک مون بود . تازه لباسامون رو عوض کرده بودیم و داشتیم با بقیه سلام و احوال پرسی می کردیم ک یکی شون گفت دوماد پشت سرتونه. یعنی نمی دونستم چیکار کنم ،مامان اینا زود چادرشون رو سر کردن ولی من بیچاره چادرم رو تو پرو جاگذاشته بودم .من نشستم رو صندلی و بقیه هم اومدن جلوم تا پیدا نباشم.

بعد گفتن دوماد رفت ،من دویدم به سمت پرو ک یه آن دوماد برگشت تو. با یه فاصله ی کم .

چون نزدیک پرو بودم هرطرفم رو نگا می کردم کسی نزدیک نبود .نمی دونید چه حال بدی بود . نمی تونید تصور کنید چقدر حالم بد شد . فک کنم دیگ خودش شرم کرد و منی رو ک یه عمر باچادر دیده بود و حالا اون جوری میدید، تا بفهمه چی به چیه نگاش رو انداخت زمین .خودم رو رسوندم به اولین میز  و نشستم رو زمین و بی اراده چادر خانمی که نشسته بود رو باز کردم گفتم خانم تو رو خدا. خانمه یه چادر در آورد و داد بهم. تا دوماد از اون جا دور بشه دیگ این بار با چادر خانمه دویدم طرف پرو و موندم همون جا تا مطمئن شم این بار واقعا دوماد رفته .

من تو عروسی های یه پا دورتر ،همیشه با کت و شلوار و روسری می رم و همون جور با حجاب میشینم (اگ دوماد نباشه، اگ دومادم باشه که چادر رنگی هم میپوشم)ولی چون ایشون خانمشون و خواهراشون مثل خودمون بودن فکر میکردم ،لااقل به رسم جوانمردی یه یاالله یا خبری بدن .

دیشب ک اومدیم خونه و همه رفتن خوابیدن ، اون قده گریه کردم که نگو .حالم خیلی بد بود .

خدا براتون روز وحس و حالی چون دیشب منو نیاره .

تازه الانم بازم کلی گریه ام میاد .کاش دیشب این جوری نمی شد...






نوع مطلب :
برچسب ها : روزانه های من، من و خودم،
لینک های مرتبط :

گفتاری کوتاه از حاج آقا محتبی تهرانی :

من همیشه قبل از اینکه از خداوند طلب مغفرت کنم، میگویم خدایا من امشب از تمام کسانی که گردنشون حقی دارم، غیبت من رو کردن، مالی از من خوردن، آزاری رسوندن و ... از همه اونها گذشتم. قلبا هم گذشتم و هیچ شکایتی ندارم. خدایا اگر تو امشب من رو نبخشی و از سر تمام تقصیراتم نگذری، من از تو بخشنده ترم و چنین چیزی غیر ممکنه. پس حتما تو من رو بخشیدی. اینطور دعا کنید و ببینید چه حالی به شما دست میدهد. خصوصا در حق کسانی که به شما بدی کردند بیشتر دعا کنید. ما در روایاتمان زیاد داریم که اگر در حق اینها دعا کنید خداوند چندین برابر اون چیزی که خواستید رو برای خودتون مستجاب میکنه .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 تیر 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

هوالمحبوب

امروز 5شنبه 19.تیرماه .93

مامان می گه آدم با گِله کردن کردن فقط خودش رو کوچیک می کنه ولی من همیشه اعتقادم این بوده یا باید اون قضیه رو فراموش کنی یا به طرف بگی که از فلان کارش ناراحت شدی .این که از کسی ناراحت باشی و بخوای پشت سرش حرف بزنی ولی به روی خودش نیاری رو واقعا دوست ندارم.

منم امروز سر قضیه ای که مدت ها بود روی خودم نمی آوردم خیلی ناراحت شدم .گوشی رو برداشتم و زنگ زدم بهش که بابا جان آدم این رفتاها رو یه بارببینه و بگه اتفاقیه دو بار بگه و روی خودش نیاره . از یکی ببینه ولی تو خودت رو بذار جای ما ...

بهم می گه حرف حرف میاره ها ! گفتم آدم وقتی از چیزی ناراحت باید بگه ...

حوصله ام نیست بگم ، این ماجرای یک طرفه به قاضی رفته رو .

یه حس بدی دارم از این که توی اینهایی که گفت یه خورده خودش رو نذاشت جای من و ما . البته من یه جاهایی بهش حق می دادم و خودم به مامان قبلا گفته بودم ولی خوب کاری از من بر نمی اومد و اون خیلی با بی انصافی من رو قضاوت کرد...

نمی دونم شایدم حق با مامان باشه که گله کردن نه تنها طرف رو متوجه اشتباهش نمی کنه بلکه با جواب دادن و دلیل آوردن و مثل امروز ...فقط آدم کوچیک می شه .

دارم فکر می کنم تا الان به کسی گله کردم که اون آدم از بعدش رفتارش رو تغییر داده باشه؟

در واقع گله هم یه نوع انتقاده و کمتر کسی انتقاد پذیر .

شاید همین طور که همه با یه سری ناراحتی که از هم داریم خیلی مسالمت آمیز با هم باشیم و به روی خودمون هم نیاریم و هر از گاهی هم برای این که سبک بشیم برای کسی بگیم بهتر باشه تا ...

...

الان با «ش» جون حرف زدم ، خوبه خوبم...

 





نوع مطلب :
برچسب ها : روزنه های من،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 19 تیر 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

هوالمحبوب

امروز 18.تیر ماه .93

امروز بالاخره حفظ سوره ی بقره تمام شد . دو جزء و نیم. چه حس خوبی داره ... نه برای این که تو حافظ دو جزء و نیم شدی بلکه برای خاطر اون 2جزء و نیمی که از این پس حافظ توست ...

همه به اشتباه فکر می کنند حافظ قرآن یعنی کسی که قرآن حفظ می کند ولی غافل از این که حافظ قرآن یعنی کسی که خواسته تا قرآن او را در آغوش بگیرد و محافظت کند...

نمی دونم چی شد یهو رفتم سراغ حفظ .شاید همه چیز از یه تعارف شروع شد ... شایدم از اونم ساده تر ،از اون روز توی اتوبوس وقتی سرپا ایستاده بودیم و داشتم برا دوستم از یکی از دوستای حافظم می گفتم ... یا شاید حتی اونم نبود و اولین جرقه اش اعتکاف چند سال پیش با بچه ها بود که کشف کردیم یکی از بچه ها به صورت نامحسوس داره حفظ میره و الان حافظ 15 جزء .

راستش رو بخوای به نظرم هیچ کدوم از این ها نبود و فقط این بود که طلبیده شدیم . یکی ما رو صدا زد و خودش همه چیز رو جور کرد ...

به همین سادگی .

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : روزانه های من، قرآن ِ حافظ،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 18 تیر 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

هوالمحبوب

امروز 3 شنبه 17 .تیر ماه .93

چشم به هم زدیم ده روز از ماه مبارک گذشت همراه با روزهای طولانی و گرم تابستان ...

 امان از وقتی که با زبون روزه با چادر و هزار تا حریم راهی کوچه شوی ...

از 2 شنبه اون هفته که بالاخره از زیر بار آخرین امتحان نجات پیدا کردم شروع کردم برای کنکور خوندن ، البته دست و پا شکسته و به یمن ماه مبارک خیلی کم والبته همونی هم که می خونم در عین بی رمقی . بعد افطارم تا یه خورده حالم سر جاش بیاد خیلی بتونم بخونم 3 ساعته.

چندین هفته بود که در گیر و دار همون یه امتحان بودم .

از اول ماه رمضون چند تا قرار با خودم گذاشتم : چله ی بین الطلوعین ، دعای عهد و نماز اول وقت . بماند که به خودم کلی قول و قرار گذاشتم که برای یک ماه هم که شده به آنچه که می دونم از واجبات و ... عمل کنم.

دلم می خواد برای یه ماه هم که شده براش بندگی کنم. دارم تلاشم رو می کنم البته تا او چه به خواهد و چه مقبول افتد.

*راستی از این به بعد فقط مطالب خاص رو عنوان می دم.

کلی دلم برای همون دفتر خاطرات که تا کم و زیادی می شد مونسم بود و براش می نوشتم تنگ شده ...

اصلا انگار دارم یواش یواش کلی تغییر می کنم که اصلا دست خودم نیست.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : من و خودم، روزانه های من،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 29 خرداد 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

بچه که بودم بابا هر روز صبح برای نماز صبح دستم رو می گرفت و من رو تا جلوی دست شویی می آورد و من برای این که یه  خورده بیش تر بخوابم همون جا دراز کش رو زمین می خوابیدم و بعد دوباره بابا می اومد و صدام می زد و بلندم می کرد تا پاشم نمازم رو بخونم .

بعدها که بزرگ تر شدم بابا هر روز صبح می اومد برای نماز صبح صدام می زد ، گاهی چند بار ...

بعدتر ها دیگه خودم ساعت می ذاشتم و گاهی که نمازم قضا می شد به بابا می گفتم ، فردا برا نماز منو هم صدا بزن که می ترسم خواب بمونم.

ولی حالا...

روزی که نماز خواب بمونم حتی خجالت می کشم از بابا که حالا دیگه به خاطر بیماریش به راحتی گذشته ها راه نمیره بخوام این همه تا اتاق من هم بیاد وصدام بزنه .

و هر بار که نماز صبحم رو خواب می مونم (بماند که چقدر و چقدر ازپروردگارم خجالت می کشم که به جای 2 رکعت نماز عاشقانه و حتی نماز شب همونی رو هم که باید ، خواب موندم) ، یاد بچگی هام میفتم که بابا با چه صبر و محبت و حوصله ای منو نماز خونم کرد...

دنیا چقدر زود می گذره ... من دبستانی رسیدم به این سن و سال و در عوض بابا و مامان جوان و مهربونم رسیدند به این روزگار...


 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : من و خودم،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 25 خرداد 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا


 

و هذا یوم الجمعه و هو یومک المتوقع فیه ظهورک...

و امروز جمعه است ، همان روزی که در آن ظهور تو انتظار می رود ...(جمعه ای که آذین شده با روز تولدت!!)

 

** مثل این است که تو با انگشت اشاره ات مردم را به دیدن ماه دعوت کنی و مردم به جای دیدن ماه ،به انگشت اشاره ی تو دخیل ببندند.

بعدالتحریر :

1. وقتی بی سعادت باشی ، همه چیز هم که جور بشه به احیای شب نیمه ی شعبان نمی رسی و حتی به ندبه ی روز جمعه که مصادف شده با روز تولد .این حال من است!!

2. وضع و حال ما شده عین همین جمله ی بالا که به جای این که تو روز میلاد آقامون ، حتی شده برای یک روز که شاید شروع روزهای دیگه باشه حسابی حق انتظار رو ادا کنیم و برای یک روز هم که شده شبیه منتظر های واقعی عمل کنیم ، جشن میلاد آقا رو کردیم مثل جشن های خودمون و به فکر خوردن و بزن و بکوب ...

صدای ارگ جشن آقا از چند کیلومتری توی کل اتاقم پیچیده .

و پوستر های جشن آقا تو کل شهر پرشده « جشن نیمه ی شعبان با برنامه های شاد و مسابقه و...»

یاد اون روایتی می افتم که توی آخر الزمان از اسلام دینی و از قرآن کتابی می مونه!!

نه فکر کنید ها ،حال و روز من هم تعریفی نداره .داشتم با خودم فکر می کردم اگه همین الان بهم بگن آقا فلان جا هستند و باید بهشون بپیوندیم چی کار می کنم؟؟

دلم میاد آبجی کوچیکه و داداش جونی ، مامان و بابا رو ول کنم و اساعه بدون این که به  هیچ چیز دیگه ای فکر کنم خودم و لباس تنم بزنم به جاده یا تازه می خوام وسایل رفاهی رو بریزم تو ساکم و حتی یه نخ و سوزن هم که همیشه تو سفرها همراهمه و جمع و جور کنم!

از کجا معلوم که اون لحظه به خودم نمی گم ، تو که داری زندگیت رو می کنی ، تفریحت به جا ، دید و بازدیدت به جا ،درست به جا و کشورت هم در معرض خطر نیست تا مثل زمان جنگ برای آسایش فردا دل به جنگ بدی؟!

از خودم می پرسم: امام زمان که این همه ازش دم می زنی کجای زندگیه توئه؟

هر روز قبل اذان صبح پا می شم به عشق آقا نماز شبی می خونم و برای ظهور دعا می کنم ،یا هر شب به عشق آقا می خوابم و سحر نشده به عشق آقا پا می شم؟؟؟!!

اللهم اغفرلی الذنوب التی تغیرالنعم...

اللهم اغفرلی الذنوب التی تنزل البلا...

اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعا ...

3. متن بالا از کتاب « کمی دیرتر» سید مهدی شجاعی است.

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : من و خودم، امام زمان (عج)،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 20 خرداد 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

خیلی وقته دلم می خواد مامان و بابا قلبا ازم راضی باشن و هر روز سر نماز ها از خدا می خوام که خودش کمکم کنه تا بتونم رضایت شون رو به دست بیارم .

این حس اولین بار اون موقعی اومد سراغم  که احساس کردم چه بزرگ شدم و دیگه وقت رفتنمه!! بعد ترش وقتی بود که فهمیدم هیچ جا خونه ی بابای آدم نمی شه و هیچ کس بابا و مامان آدم نمی شه .

من معتقدم وقتی قلبا از خدا چیزی رو بخوای بهت می ده ،یعنی وقتی در طلب یه چیزی باشی یا سر راهت قرار می گیره یا راه رسیدن به اون رو نشونت می دن . خلاصه اگه عزمت جزم باشه خدا یه جوری می رسونتش به دستت .

این حکم کلی و اعتقاد من بار ها و بار ها برای من اتفاق افتاده .از جمله در قضیه رضایت پدر و مادر . درسته که بعضی روز ها که سرم شلوغ تره یادش توی ذهنم کم رنگ می شه و تلاشم هم ،ولی به شدت خواهانشم .

از شب 13 رجب نیت کردم و چله گذاشتم .

هربار که فرصتش پیش می اومد به خودم می گفتم الان وقتشه ، بدو تا از دست نرفته . هم چنان هم خیلی ازدست خودم راضی نیستم.

تا این که خدا مثل همیشه سر راهم گذاشت . اون شب بابا اومد توی اتاقم، منم دو دستی چسبیدمش که باباجون تو رو خدا ازم راضی باش ،بابا هر بچه بازی که در آوردم غلط کردم ، به خدا هیچ جایی خونه ی بابا ی آدم نمی شه و هیچ کس بابا و مامانش . شما خیلی بابا و مامان خوبی برای من بودین .

بابا هم از خودش گفت و بابا بزرگ . از این که آدم وقتی بابا و مامان می شه دلش خیلی نازک میشه...

دلم می خواست بشینم همون جا و گریه کنم .

الانم که دارم می نویسم بغضم به راهه. به خدا که همینه . خدا سایشون رو بالای سرم حفظ کنه . خدا بیامورزدشون که برای من چیزی از محبت و... کم نذاشتن .به غایت دوسشون دارم و دلم می خواد ازم راضیه راضی باشن .اگه این خجالت مسخره دست از سرم بر می داشت می افتادم روی پاشون و می خواستم ازم راضی باشن ،چون که واقعا پدرا و مادرا خیلی زحمت ما بچه ها رو می کشن و هیچ کس ، هیچ کس دل سوز تر از اون ها به ما نیست .

شادی مون شاد شون می کنه و پیش رفت مون خوشحال شون و اگه یه خاری بره تو دستمون فقط اونا هستن که غصه اش رو می خورن . ممکنه خواهر و برادر و عمه و عمو هم نگران و دل سوز تو باشن ولی یه جاهایی هم هست که میشه حس حسادت و رقابت و... جلو بزنه . یا خودشون رو ترجیه(شایدم ترجیح ) بدن.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : احترام به پدر و مادر، من و خودم، روزانه های من،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 19 خرداد 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

ماجرای فال حافظ زیبا هم خیلی با مزه بود .

آغا ما چشم انتظار تا به تفسیر زیبا خانم اونی که خیلی خوبه و اون یکی که تا ببینمش عاشقش می شم بیان . اولی که خداییش ، موردی خوب بود . پدرشون کارخونه دار و وضع شون عالی ، خوانواده ی خوبی هم داشتن ولی خود پسره هم قد خودم بود و از من هم لاغر تر .

ولی دومی میشه گفت همه چیزشون خوب بود . من بیش تر عاشق مامان و خواهرش شدم که واقعا دوست داشتنی بودند . از شخصیت خود پسره هم خوشم اومد ، خیلی معقول حرف می زد و جزو اون دسته از آدم هایی بود که توی جلسه ی اول شخصیتشون رو می پسندیدم.

اون ها هم به گفته ی خودشون خیلی ما رو پسندیدن.

ما استخاره کردیم خیلی بد اومد . ما هم بهشون جواب منفی دادیم .

خواهرش زنگ زد که چرا استخاره ؟ دوباره فرداش خود پسره زنگ زد . بار اول من گوشی رو بر داشتم که مامان نبود و وقتی خودش رو معرفی کرد خیلی تعجب کردم . بعد دوباره زنگ زد و با مامان صحبت کرد و مامان کلی براشون توضیح داد .

ما اون دفعه بار اول سه بار برای او(!) استخاره کردیم و همه اش بد اومد . حتی برای ترک شون هم استخاره کردیم حاج آقا م. گفت آیه ای اومده که حضرت ابراهیم از آتش نجات پیدا می کنند. به خودم می گفتم این که پسر خوبیه و خانواده ی خوبی هم داره و به گفته ی خودش خونه و ماشین و... هم داره چرا این قدر استخاره اش بد میاد.

تا زمانی که 5 ماه گذشت و دوباره اومدن و گفتیم باید استخاره کنیم .بار دوم استخاره مون بد نیومد ولی هم چین تعرفی هم نداشت ، توش گفته بود ضرر داره . به نظرم واقعا قرار بود یه اتفاقی بیفته و الا نمی دونم چرا ما چشم مون روی همه چیز بسته شد ... بگذریم ، خواستم فقط بگم که بعد همه ی اون اتفاقا دیگه برای بداومدن استخاره هامون چرا نمیاریم ، می دونیم حتما حکمتی داره ، شاید یه زمانی بفهمی و شاید هم هیچ وقت نفهمی .

مخصوصا استخاره های آقای ! ، وقتی جوابش رو می شنوم انگار برای حاج اقا توضیح دادی که مسئله ات چیه و دارن در مورد همون بهت نظر میدن به قول « ر. خانم »آدم وقتی می شنوه از درستیش میخ کوب می شه به زمین .

حتی آقای فرهنگ هم (یکی از مشاورین کشوری هستن که من نه 100 در 100 ولی خیلی حرفاشون رو قبول دارم) می گفتن برای امر ازدواج استخاره کنید چون همه چیز رو ادم متوجه نمی شه ،به قولی برای لایه های پنهان .

حتی رئیس دفتر حاج آقا می گفتن : حاج آقا برای تنها چیزی که اجازه می دن همون اول استخاره بشه امر ازدواجه (می دونید که استخاره برای موقعی هست که آدم سر دو راهی قرار می گیره ، توی هر کاری باید اول مشورت و تحقیق باشه بعد استخاره ولی ازدواج استثناست)

 





نوع مطلب :
برچسب ها : من و خودم، روزانه های من،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 18 خرداد 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

هوالمحبوب

امروز 1شنبه 18 . خرداد ماه . 93

حدود 10 ماه پیش یکی زنگ زد خونمون برا خواستگاری ،همون موقع مامان براشون استخاره کرده بود و عجیب خوب اومده بود. ما هم گفتیم یه جلسه بیان ولی علی رغم موقعیت خوبی که داشت من جواب منفی دادم و واقعا نمی دونم چرا.

من خودم به شدت به استخاره اعتقاد دارم و تاحالا از استخاره بد ندیدم .

بعدتر ها برای تنها کسی که احساس پشیمونی کردم که چرا حتی اجازه ندادم یک جلسه بیان تا صحبت کنیم اون بود ، مخصوصا وقتی یاد استخاره شون می افتادم.

تا این که ...

2 هفته پیش توی مراسمی که من به طور اتفاقی اون جا بودم خواهرشون رو دیدم، البته اون مراسم هم ربطی به اوشون نداشت واوشون هم اتفاقی به خاطر شوهرشون اونجا بودند. دیگه مراسم تمام بود و ما عازم رفتن بودیم که دیدمشون. اول به چشم های خودم شک کردم.تا منو دیدن شروع کردن اندر فضایل داداششون گفتن و این که هر جا می رن نمی پسنده و کاش اجازه می دادین یه بار دیگه بیایم و...

خلاصه به همین نام و نشان هفته ای که گذشت یه جلسه اومدن خونمون و برای جلسه ی دوم هم یه قرار گذاشتیم آخر هفته.

نمی دونم چی کار کنم . اصلا با این ها برم جلو یا نه ، آخه تفاوت سنی مون 2.5 ساله و نگران بچه بودنشم . من یکی که دیگه حوصله ی بچه بازی های این جماعت رو ندارم ، مخصوصا که بچه ی آخره .

توی صحبت هایی هم که کردیم خیلی کلی حرف می زد و در واقع به هیچ نتیجه ای نرسیدم .

قراره این جلسه بهشون بگم من قبلا عقد داشتم ونمی دونم واکنشش چیه . به خودم می گم کاش جلسه ی قبل بهش گفته بودم .

می دونی ، توی جلسات رسمی خواستگاری اصلا نمی شه شخصیت یه نفر رو شناخت و بفهمی آدمی که رو بروته ،مهربون ، شوخه ، جدیه ، دروغ گو هست و...

همه توی جلسات خواستگاری خوبن و از خوبی می گن . تا حالا بعد از این همه خواستگار رفتن و اومدن ندیدم کسی بگه من فلان اخلاق بد رو دارم ، دلم می خواد ترکش کنم ولی نمی تونم .

همه می گن ملاک هامون ایمانه،اخلاق و ... .شایدم دلیل ش این باشه که واقعا خودشون رو هم هنوز نشناختن ، چه برسه به این که دقیقا چی می خوان .

بعدالتحریر : نمی گم این اتفاقای یهویی افتاده تا اون چیزی که باید بشه ، بشه. شاید من به این ها شرایط الانم رو گفتم و دیگه نیومدن که البته اصلا برام مهم نیست . بالاخره هر کسی یه دیدگاهی داره.

و می دونم هر چیزی که سر راه تو قرار می گیره یه امتحانه برای تو . شاید این ها هم یه امتحان باشه بیش تر برای مامان من ، که همش ذکر خیر این ها رو می گفت .

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : روزانه های من، من و خودم،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


از آنچه خدا با ابلیس کرد پند بگیرید،زمانی که عمل طولانی و تلاش بسیارش را به خاطر یک لحظه تکبر حبط کرد.
پس بعد از ابلیس چه کسی ایمن است که این چنین نافرمانی خدا را نکند!!!
امیرالمومنین-علی (ع)

مدیر وبلاگ : یه بنده ی خدا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :