تبلیغات
عمرانه - ...
 
عمرانه
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

امروز عمه جونی زنگ زد و کلی با هم حرف زدیم ...

می گفت آقای «اب.» دوباره با بابابزرگ صحبت کرده و خواستگاری کرده!!!

بابابزرگ هم بهشون گفته : یه چند نفری در این مورد با من صحبت کردن ، حالا من بهشون می گم تا ببینیم چی می شه!

گاهی به مامان می گم ،شاید برای من ساده دل این تجربه لازم بود ...

هرچند اون روز هام (روز هایی که «اب.» آمده بودن خواستگاری) ،حدود 1سال و نیم پیش  ، روز های متفاوتی بود برای من ، حس ش ، حال و هوای خودم ، چقدر بعدش گریه کردم ،حتی فکر کنم از همون روزها بود که با صحیفه(سجادیه) کلی دوست شدم ...

ولی الان من اون آدم سابق نیستم ، هرچند اگه باز هم خدا بخواد ،همونی می شه که باید بشه و من با تمام ادعام شکستم ولی واقعا من دیگه نمی تونم ساده از کنار بعضی چیز ها بگذرم.


بعدالتحریر : فردا روز اول رجبه و فردا شب ، شب آرزو ها .باورم نمی شه به همین زودی 1سال شد .یاد پارسال و احیای مسجد با بچه ها هم بخیر.فرداشبم باز با بروبچ قراره احیا رو بریم مسجد یونی . فردا صبح هم کلاس دارم و می خوام روزه شم ،امیدوارم تا شب نمیرم . می خواستم کلاس های تدوین هم از فردا برم که فعلن برااین  که دیگه میت نشم قیدشو زدم.


بفرمایید ادامه ی مطلب رمز دار نیست...


 

دلم حتی دیگه اون رو هم نمی خواد . من از اون روزهام خیلی فاصله گرفتم ، با وجود این که هنوزم وقتی ازش حرف می زنم لبخند میاد روی لبام .

امروز داشتم به « ش.ن» می گفتم : اتفاقی که برام افتاد باعث شد تمام باورامون زیر سوال بره . طوری شد که دیگه نمی تونم سرم رو بالا بگیرم و با اعتماد از باورام دفاع کنم .فکرش رو بکن ، عمو کوچیکه رفته بود مشهد و برا زنجیر تو گردنش یه پلاک کرفته بود و من تا دهن باز کردم که چیزی بگم ، می گه : تو برات همون فلانی خوبه و... یه آن خودش فهمید چی گفته که صدای اعتراض بقیه بلند شد.

خاله جونم اون دفعه می گه : بابا یه چند تا کانال این ماهواره ها رو باز کنید ، نتیجه سخت گیری این میشه که دیدید(البته یه هم چین حرفی . بابا جان ما 3تا بچه ی کوچیک داریم تو خونه ، اونم خونه ی ما ...؟؟؟؟)

تو همه ی این لحظه ها ، فقط تو دلم داد زدم بابا ، خدا این امتحان سخت رو برا من ، برا مننننننن انتخاب کرد ،اگه اونا با افراط های مسخره شون ، هم چین پسری تحویل جامعه دادن دلیل بر درستی کار شما نیست ، و هرکی راه شما رو رفته به بهشت اعلا رسیده؟؟؟

به خدا ، با این اتفاقی که برا من افتاد ، کل خاندان ما امتحان شدن .

خدایا همیشه خواستم تبلیغ کننده ی دین تو باشم ، اگه تو نخواستی من چی کاره ام .

به هر چیزی که بود چنگ زدم ، چه نمازهای استخاره ای که خوندم ، تو حرم امام رضا ،چه نماز ها و دعاهایی که نخوندم ، وقتی قرار باشه یه چیزی امتحانت باشه ،می شود هر آنچه که باید...

بیخی ... رها کنم

نه فکر کنی هاااا... با این که هنوز برام عادیه عادی نشده ولی برای این روزهام هزار هزار بار خدا رو شکر می کنم ، نه فقط برای این روزهام که شاکی اون روزهام هم نیستم و خدا رو برا همون هم شکر می کنم.

هر کی منو می بینه میگه از نظر اذیت و شادی هیچ فرقی نکردی ...

و من چه بسا شادتر از قبلن ها هم ، چون حالا قدر زندگیم رو بیش تر می دونم و به خدایی ایمان دارم که اگه خودش بخواد هیچی مانع نیست . عاشق زندگی ام با همه ی سختی هاش ، چون خدا رو دارم...

خدایا صدام رو می شنوی ؟دوست دارم عزیز دلم.


1:30شب

10.اردی بهشت ماه .93





نوع مطلب :
برچسب ها : من و خودم، روزانه های من،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 30 اردیبهشت 1393 04:49 ب.ظ
عزیزم من عفیفه بانو نیستم
من سحرم
وبلاگ عفیفه بانو رو منم میخونم و دوست دارم ولی واسه مثه اینکه من و اشتباه گرفتی گلم
یه بنده ی خدا چه با مزه
اصلا چرا من شما رو با عفیفه بانو اشتباه گرفتم؟؟؟
منم امیدوارم دوست های خوبی برای هم باشیم.
شنبه 27 اردیبهشت 1393 09:37 ب.ظ
سلام عزیزم منم شرایط تو رو دارم الان باورهام دچار شک شدم اتفاق گذشته باعث شده دیگه نتونم دفاع کنم وسکوتم بیشتراز پیش شده
یه بنده ی خدا سلام مها بانو
به قول دوست جونیم گفتنی که بهم می گه : شاید خدا می خواد که باورات رو خراب کنی و از نو درست و حسابی بسازی ، باشه.
شایدم منیت مون زیاد بوده . نمی دونم ... ولی با همه ی سختی هاش و با وجود این که واقعا شکستم ولی من به دیده یه فرصت دوباره که خدا جونم به هم داده بهش نگاه می کنم ... نظرته؟
شنبه 27 اردیبهشت 1393 08:15 ب.ظ
سلام عزیزم
تجربه بد، تلخی اش همیشه می مونه، اما مثل داروست که اثرش رو میذاره...
روزگارت پر ازشادی
همه آدم ها امتحان دارند، یه روزایی فکر می کردم به این حدیث که «آخر الزمان، حفظ ایمان، مثل نگه داشتن آتش در درون دست است...»
و می گفتم خدایا! قراره از این داغ تر هم بشه؟!
ملتمس دعا
یه بنده ی خدا سلام کوثر جان
ما را جز خودش تا خودش دستاویزی نیست ...
مدام به مامان می گم ، تو همه ی کار های خدا حکمتی ست . شاید خیر این رو بعدها بیش از الان درک کنم. من شاکر خدا هستم به خاطر تک تک نعمت هاش ، حتی اون هایی رو که درک نکردم.
محتاجم عزیزم
دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 10:36 ق.ظ
عزیزم نمیدونم چرا انقد باهات احساس نزدیکی میکنم.
خوشحالم که باهاتون اشنا شدم.
من خیلی حسرت گذشتم رو میخورم ولی خداروشکر الان از زندگیم خیلی راضی ام. ولی واقعا خدا کمک کرد که این زندگی رو دارم و فکر میکنم خیلی سختی کشیدم.
امیدوارم بتونم دوست خوبی برات باشم. هرجایی احساس کردی کمک میخوای رو من حساب کن.
منتظر اون روزایی هستم که وبلاگت رو پر از شادی ببینم.
عزیزم همه یه سختی هایی رو داشتن که خیلی غصه اشو میخورن ولی نجات پیدا میکنی خیالت راحت راحت.
من یکی از همون نجات یافته گانم
یه بنده ی خدا سلام عفیفه بانو.
چقدر خوبه که الان این همه راضی هستید.خدا رو صد هزار مرتبه شکر.خدا خیلی مهربونه،اینو خوب می دونم...
ممنون که این همه به من محبت داری ، منم شما رو دوست خودم می دونم و گاهی در مواجه با
مشکلات یاد نوشته هاتون می افتم .
راستی چرا دیگه نمی نویسید،حتما حسابی سرتون شلوغه. ایشالا همیشه به شادی باشید.
یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 02:33 ب.ظ
دوستم برات آرزو دارم که هرچیزی که خیر و شادی و لبخند تو در اون هست برات اتفاق بیافته. میدونم که خدا همیشه لحظه ایی که انتظار نداریم بهترین هدیه ها رو بهمون میده.
یه بنده ی خدا سلام بهناز جان.
ممنون عزیزم ، هم چنین برای شما .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


از آنچه خدا با ابلیس کرد پند بگیرید،زمانی که عمل طولانی و تلاش بسیارش را به خاطر یک لحظه تکبر حبط کرد.
پس بعد از ابلیس چه کسی ایمن است که این چنین نافرمانی خدا را نکند!!!
امیرالمومنین-علی (ع)

مدیر وبلاگ : یه بنده ی خدا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :