تبلیغات
عمرانه - تو آن بتی که پرستیدنت خطایی نیست ...
 
عمرانه
یکشنبه 28 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

هوالمحبوب

بعد از کلی برنامه ریزی برای اعتکاف ، بعضی از بچه ها که قرار نبود برن ، رفتن اعتکاف و منی که برنامه ریزش بودم نشد که برم. دیگه بعد از اتفاق های مختلف این رو خوب می دونم که این چیز ها فقط دست خداست .

شب، بعد از عقد عمه جونی ، ساعت حدود 2:30 بود که هانی رو رسوندیم تا دم در مسجد ، . همه جا هم چین بوی اعتکاف می داد که دلم پر کشید و کم مونده بود بزنم زیر گریه . از پای ماشین تا دم در رسوندمش و بر گشتم . توی ماشین ناخواسته اشکام بی صدا روان بود . چی بگم از دلم ...

خونه که رسیدیم ، مثل همیشه بعد مراسم ها با مامان و بابا نشستیم به تعریف و بابا از قسمت مردونه می گفت و بحث سر ازدواج و این چیز ها بود . بهشون گفتم ازدواج خیلی سخته و من دیگه طاقت یه شکست دیگه رو ندارم . تو رو خدا ازم راضی باشید . تو دلم گفتم یا الان یا هیچ وقت . الان همون لحظه ای هست که مدت هاست بهش فکر می کنی ... یالا خجالت رو ، شایدم غرورت رو به ذار کنار ، بدو دختر الان وقتشه ...

دست بابا رو گرفتم توی دستم و بوسیدم . بابا همیشه خودش وقتی مامان بزرگ و بابابزرگ رو می بینه دستشون رو می بوسه و ، معتقده برکته و خوبه . به خاطر همین اون دستش رو هم داد و اونم بوسیدم.بعد هم دست مامان رو گرفتم و بوسیدم  . مامان هم چون خودش همیشه خیلی حیا داره و خجالت می کشه ، گفت دختر این کار ها چیه ...

یه خورده دیگه صحبت کردیم ولی دیگه نکشیدم و پاشدم اومدم تو اتاقم . تو تاریکی سجاده ام رو پهن کردم و نشستم .

مدام این آیه می یومد توی ذهنم که « لیس البر ان تولو وجوهکم قبل المشرق والمغرب ولکن البر من امن بالله و...»

به خودم می گفتم دین و ایمان به این نیست که پی مستحب بری و واجب موکدت رو فراموش کنی ، باید دل پدر و مادرت رو به دست بیاری ... هرجوری که هست و میشه .

...

...

بعد تر ها به خودم می گفتم شاید حکمت اعتکاف نرفتنم همین بود و خدا می خواست این اتفاق برای من بیفته ...

خدایا خیلی دوست دارم ، دیگه این رو خوب می دونم که همش دست خودته .

بعدالتحریر :

1.عنوان پست مثل همیشه از فاضل نظریه ... 

منظورم پدر و مادر هامون بوده و به خاطر تاکیدیه که خدا بی فاصله بعد از پرستیدن خودش ازمون خواسته ، تکریم شون کنیم . بی چون و چرا و این چنین شدید!!

2.متن کامل شعر رو می تونید در ادامه ی مطلب ببینید...

توآن بتی که پرستیدنت خطایی نیست

وگر خطاست مرا از خطا ابایی نیست

بیا که در شب گرداب زلف مواجست

به غیر گوشه ی چشم تو نا خدایی نیست

درون خاک دلم  می تپد هنوز  اینجا

به جز صدای قدم های تو صدایی نیست

نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون

که هر کجا خبری هست ادعایی نیست

دلیل عشق فراموش کردن دنیاست

وگرنه بین من و دوست ماجرایی نیست

سفر به مقصد سر در گمی رسید چه خوب

که در ادامه ی این راه رد پایی نیست.





نوع مطلب :
برچسب ها : من و خودم، احترام به پدر و مادر، روزانه های من، فاضل نظری،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 09:27 ق.ظ
آپم و آماده ثبت لینک شما در پیوندهای وبلاگم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


از آنچه خدا با ابلیس کرد پند بگیرید،زمانی که عمل طولانی و تلاش بسیارش را به خاطر یک لحظه تکبر حبط کرد.
پس بعد از ابلیس چه کسی ایمن است که این چنین نافرمانی خدا را نکند!!!
امیرالمومنین-علی (ع)

مدیر وبلاگ : یه بنده ی خدا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :