تبلیغات
عمرانه - به راه پر ستاره می کشانی ام ...
 
عمرانه
یکشنبه 18 خرداد 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

فکر کنم شب مبعث بود که مامان و این دوتا وروجک همراه عمه جونی رفته بودن برای مراسم مسجد و توی مسجد «ح.اب» رو دیده بودن . دوباره مامانم هوایی شده بود که دختر به خدا هیچ کس بهتر از این ح. آقا نیست .اصلا یه معنویت خاصی داره .

ماجرا از اون جایی شروع شده بود که یکی از خانم ها داداش جونم رو می فرصته توی مردونه . داداش کوچیکه ی ح.آقا هم اون رو دیده بود و رفته بود پیش این فینگیل داداش ،سلام و احوال پرسی ، بعد هم پدر خانواده و خود ح .آقا اومده بودن .

داداش می گفت ح.آقا کلی از منو آبجی کوچیکه عکس گرفت .

مامان می گفت وقتی داشتیم از مسجد می اومدیم بیرون دیدمش ، دستش رو گذاشته بود رو سینه و ادب و احترامی و کلی معذرت خواهی که ببخشید مامانم نیستن (بنده ی خدا ، حالا انگار رفتیم خونه شون ،یا با اطلاع قبلی رفتیم یا اصلا مسجد اون هاست که بخواد معذرت خواهی کنه) ...

خلاصه شب که اومدن خونه کلی داداش آتیشی بود که شماره ی بابا بزرگ رو بده من می خوام بهش بگم ، بهشون بگه بیان و تو باید به همین ها بله بگی و...(الهی دورش بگردم، این فینگیل داداش هم چین اظهار نظر می کنه که نگو .تازه کلی هم سر به سرش گذاشتم که ح.آقا ازدواج کرده . با ناراحتی پرسید واقعا؟)

تازه من به مامان نگفتم اون دفعه که گفتم ح.آقا رو دیدم ، اونم منو دیده بود و واکنشش ...

این ح.آقا شاید جزو معدود کسایی بود که روی من تاثیرگذاشت . با همون 4 جلسه کلی توی دلم جاباز کرده بود ، بس که این آدم باصفا و مهربون بود که لنگه اش بین هیچ کدوم از خواستگارام نبود .

همیشه به این جای کار که می رسم یاد مشاوره رفتنم می افتم(رفتم پیش یه مشاوری توی دانشگاه ،یه حاج آقای جوونی بودکه تهرانی هم بودندوبچه ها کلی تعریفش رو می کردن .هرچی می گفتم اصلا منظورم رو متوجه نمی شد . گفتم حاج آقا می دونید چیه ، این آقا از اون آدم هایی هست که جون  می دن برای شهادت ؛ بعد در اومده به من می گه : من تو چهره ی شما هم یه نورانیت خاصی می بینم .کلا اون روز فیلمی بودا .یعنی تا خود خونه نیشم باز بود و حالا هم هر وقت یادش می افتم نیشم باز می شه)

من دو سال پیش که این ها اومدن وقتی علی رغم اصرار اون ها به این نتیجه رسیدم که جواب من منفیه با خدا یه عهدی بستم...

چقدر اون روزها گریه کردم و از همون روز ها بود که با صحیفه دوست شدم .حتی بعد اون روز که بالاخره با کلی برنامه (بعدا تعریف می کنم ) دوباره دست بابا رو بوسیدم همش یاد حرف های این ح.آقا می افتم ، که اولین بار اون بود که ازم پرسید تا حالا شده دست مامان و بابا تون رو ببوسید و وقتی جواب من رو شنید با یه دل سوزی خاصی که فقط توی اون دیدم گفت چرا ؟؟

من هنوز هم از این که اون سال جواب منفی دادم پشیمون نیستم ، چون این وسط در کنار همه ی خوبی های خودش یه چیز هایی بود که واقعا اذیتم می کرد . در نهایت سپردم به خدا و دلم رو قرص کردم به استخاره که گفته بود اگه در خودتون نمی بینید فعلا صبر کنید.

نمی دونم اصلا دوباره اقدام می کنن یا نه(چون یه مدت پیش به بابابزرگ گفته بودن ولی ما جوابی ندادیم) ، اصلا اون چیز هایی که منو اذیت می کرد برطرف شده یا نه .

 

واقعا نمی دونم با ازدواجم چه کنم . دلم می خواد بزنم زیر همش و بیشنم صفت و سخت بخونم برای کنکور ولی نمی دونم چرا نمیشه و هر بار یه اتفاق بامزه و عجیب مانع می شه.

تازه هنوز از ماجرای نتیجه ی فال حافظ هم نگفتم، که خودش فیلمی بود.

بعدالتحریر : همیشه وقتی از بازی های روزگار متعجب می شم یاد این شعر فروغ فرخ زاد می افتم :

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

متن کاملش رو می تونید توی ادامه ی مطلب ببینید.

 

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایهء سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 

 

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

 

 

به راه پرستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

 

 

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

 

 

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

 

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود





نوع مطلب :
برچسب ها : من و خودم، روزانه های من، فروغ فرخ زاد،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 29 تیر 1393 02:09 ب.ظ
سلام توی این شبا ماروهم ازیاد نبرید.التماس دعا.
یه بنده ی خدا سلام ،چشم ،محتاجیم ب دعا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


از آنچه خدا با ابلیس کرد پند بگیرید،زمانی که عمل طولانی و تلاش بسیارش را به خاطر یک لحظه تکبر حبط کرد.
پس بعد از ابلیس چه کسی ایمن است که این چنین نافرمانی خدا را نکند!!!
امیرالمومنین-علی (ع)

مدیر وبلاگ : یه بنده ی خدا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :