تبلیغات
عمرانه - ب مثل بابا
 
عمرانه
سه شنبه 20 خرداد 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

خیلی وقته دلم می خواد مامان و بابا قلبا ازم راضی باشن و هر روز سر نماز ها از خدا می خوام که خودش کمکم کنه تا بتونم رضایت شون رو به دست بیارم .

این حس اولین بار اون موقعی اومد سراغم  که احساس کردم چه بزرگ شدم و دیگه وقت رفتنمه!! بعد ترش وقتی بود که فهمیدم هیچ جا خونه ی بابای آدم نمی شه و هیچ کس بابا و مامان آدم نمی شه .

من معتقدم وقتی قلبا از خدا چیزی رو بخوای بهت می ده ،یعنی وقتی در طلب یه چیزی باشی یا سر راهت قرار می گیره یا راه رسیدن به اون رو نشونت می دن . خلاصه اگه عزمت جزم باشه خدا یه جوری می رسونتش به دستت .

این حکم کلی و اعتقاد من بار ها و بار ها برای من اتفاق افتاده .از جمله در قضیه رضایت پدر و مادر . درسته که بعضی روز ها که سرم شلوغ تره یادش توی ذهنم کم رنگ می شه و تلاشم هم ،ولی به شدت خواهانشم .

از شب 13 رجب نیت کردم و چله گذاشتم .

هربار که فرصتش پیش می اومد به خودم می گفتم الان وقتشه ، بدو تا از دست نرفته . هم چنان هم خیلی ازدست خودم راضی نیستم.

تا این که خدا مثل همیشه سر راهم گذاشت . اون شب بابا اومد توی اتاقم، منم دو دستی چسبیدمش که باباجون تو رو خدا ازم راضی باش ،بابا هر بچه بازی که در آوردم غلط کردم ، به خدا هیچ جایی خونه ی بابا ی آدم نمی شه و هیچ کس بابا و مامانش . شما خیلی بابا و مامان خوبی برای من بودین .

بابا هم از خودش گفت و بابا بزرگ . از این که آدم وقتی بابا و مامان می شه دلش خیلی نازک میشه...

دلم می خواست بشینم همون جا و گریه کنم .

الانم که دارم می نویسم بغضم به راهه. به خدا که همینه . خدا سایشون رو بالای سرم حفظ کنه . خدا بیامورزدشون که برای من چیزی از محبت و... کم نذاشتن .به غایت دوسشون دارم و دلم می خواد ازم راضیه راضی باشن .اگه این خجالت مسخره دست از سرم بر می داشت می افتادم روی پاشون و می خواستم ازم راضی باشن ،چون که واقعا پدرا و مادرا خیلی زحمت ما بچه ها رو می کشن و هیچ کس ، هیچ کس دل سوز تر از اون ها به ما نیست .

شادی مون شاد شون می کنه و پیش رفت مون خوشحال شون و اگه یه خاری بره تو دستمون فقط اونا هستن که غصه اش رو می خورن . ممکنه خواهر و برادر و عمه و عمو هم نگران و دل سوز تو باشن ولی یه جاهایی هم هست که میشه حس حسادت و رقابت و... جلو بزنه . یا خودشون رو ترجیه(شایدم ترجیح ) بدن.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : احترام به پدر و مادر، من و خودم، روزانه های من،
لینک های مرتبط :
شنبه 24 خرداد 1393 06:47 ب.ظ
سلام
نمی دونم چرا خدا بعضی اوقات، یه چیزایی رو به آدم نشون میده که متنبه بشه.
مثل همین پستت که الان واقعا لازمش داشتم.
ملتمس دعا
یه بنده ی خدا خدا خودش به هممون کمک کنه تا بتونم حق پدر و مادرمون ادا کنیم...
چهارشنبه 21 خرداد 1393 10:26 ق.ظ
عزیزم امیدوارم خدا دلت رو شاد کنه که انقد مهربونی
مطمئن باش اونا هم از تو راضی هستن
و خدا حتما پاداش کارای خوبشون رو بهشون میده
یه بنده ی خدا من که خیلی ازشون راضی ام و دوست شون دارم.خدا هم ازشون راضی باشه .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


از آنچه خدا با ابلیس کرد پند بگیرید،زمانی که عمل طولانی و تلاش بسیارش را به خاطر یک لحظه تکبر حبط کرد.
پس بعد از ابلیس چه کسی ایمن است که این چنین نافرمانی خدا را نکند!!!
امیرالمومنین-علی (ع)

مدیر وبلاگ : یه بنده ی خدا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :