تبلیغات
عمرانه - بدترین عروسیه عمر من...
 
عمرانه
جمعه 17 مرداد 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا

هوالمحبوب

امروز جمعه 17مرداد ماه .93

الان ساعت 5:35 صبحه . هنوز حالم بده ...

دیشب عروسی یکی از اقوام نزدیک مون بود . تازه لباسامون رو عوض کرده بودیم و داشتیم با بقیه سلام و احوال پرسی می کردیم ک یکی شون گفت دوماد پشت سرتونه. یعنی نمی دونستم چیکار کنم ،مامان اینا زود چادرشون رو سر کردن ولی من بیچاره چادرم رو تو پرو جاگذاشته بودم .من نشستم رو صندلی و بقیه هم اومدن جلوم تا پیدا نباشم.

بعد گفتن دوماد رفت ،من دویدم به سمت پرو ک یه آن دوماد برگشت تو. با یه فاصله ی کم .

چون نزدیک پرو بودم هرطرفم رو نگا می کردم کسی نزدیک نبود .نمی دونید چه حال بدی بود . نمی تونید تصور کنید چقدر حالم بد شد . فک کنم دیگ خودش شرم کرد و منی رو ک یه عمر باچادر دیده بود و حالا اون جوری میدید، تا بفهمه چی به چیه نگاش رو انداخت زمین .خودم رو رسوندم به اولین میز  و نشستم رو زمین و بی اراده چادر خانمی که نشسته بود رو باز کردم گفتم خانم تو رو خدا. خانمه یه چادر در آورد و داد بهم. تا دوماد از اون جا دور بشه دیگ این بار با چادر خانمه دویدم طرف پرو و موندم همون جا تا مطمئن شم این بار واقعا دوماد رفته .

من تو عروسی های یه پا دورتر ،همیشه با کت و شلوار و روسری می رم و همون جور با حجاب میشینم (اگ دوماد نباشه، اگ دومادم باشه که چادر رنگی هم میپوشم)ولی چون ایشون خانمشون و خواهراشون مثل خودمون بودن فکر میکردم ،لااقل به رسم جوانمردی یه یاالله یا خبری بدن .

دیشب ک اومدیم خونه و همه رفتن خوابیدن ، اون قده گریه کردم که نگو .حالم خیلی بد بود .

خدا براتون روز وحس و حالی چون دیشب منو نیاره .

تازه الانم بازم کلی گریه ام میاد .کاش دیشب این جوری نمی شد...






نوع مطلب :
برچسب ها : روزانه های من، من و خودم،
لینک های مرتبط :
جمعه 24 مرداد 1393 03:42 ب.ظ
تجربه ش رو داشتم :( اونم به بدترین نحو...خدا خودش ببخشه
ممنون که بهم سر زدید مطالبتون خیلی خوب و خوندنی ست :))

راستی سلام
یه بنده ی خدا علیک سلام.ممنون .
چهارشنبه 22 مرداد 1393 01:11 ب.ظ
منمیه بار این اتفاق واسم افتاد
یه بنده ی خدا
چهارشنبه 22 مرداد 1393 11:04 ق.ظ
وای یعنی بدترین لحظه ی عمر آدم همین موقعهولی اشکال نداره ناراحت نباش از قصد که اینکارو نکردی
یه بنده ی خدا اون احساس بد طول میکشه تا حتی از ضمیر ناخودآگاه همم بره ...
سه شنبه 21 مرداد 1393 10:35 ب.ظ
سلام
یعنی بدترین لحظه عمر آدم، همون لحظه ای است که یک مرد نامحرم که همیشه جلوش با چادر بودی، بدون چادر و بدتر از همه بدون حجاب، تو رو ببینه...
یعنی ادم دلش می خواد سرش رو بزنه تو دیوار...
می خواد دهن باز کنه وبره داخلش، می خواد...
امیدوارم هیچ دختر چادری، به چنین مصیبتی دچار نشه.
یه بنده ی خدا شاید فقط یه دختر چادری بتونه شدت سنگینی این اتفاق رو درک کنه.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


از آنچه خدا با ابلیس کرد پند بگیرید،زمانی که عمل طولانی و تلاش بسیارش را به خاطر یک لحظه تکبر حبط کرد.
پس بعد از ابلیس چه کسی ایمن است که این چنین نافرمانی خدا را نکند!!!
امیرالمومنین-علی (ع)

مدیر وبلاگ : یه بنده ی خدا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :