تبلیغات
عمرانه - یادداشت دهم
 
عمرانه
دوشنبه 18 اسفند 1393 :: نویسنده : یه بنده ی خدا
هوالمحبوب
دوباره کنکور تموم شد که خواستگار بازی شروع بشه . 7-8 ماه بود هر کی می گفت می گفتم کنکور .
نمی دونم چرا بعضی از آدم ها این همه پالس منفی بهم میدن .حسشون رو دوست ندارم .
----------------
توی این چند سالی که خواستگار رفته و اومده شاید یکی دو مورد بودن که زنگ نزدن . یکی از اون مورد ها دومین خواستگاری بود که اومد خونه ی ما. و من هنوز برام چیز جدیدی بود خواستگار اومدن  .یادمه حس خوبی داشتم و با این که با پسره اصلا صحبت نکردم ولی از خونوادشون و مخصوصا دسته گلی که آورده بودن خیلی خوشم اومد . اصلا نمی دونستم اگ خوششون بیاد کی زنگ می زنن یادمه تا یه هفته هنوز اومید داشتم که زنگ بزنن ولی نزدن ...
کلی تحلیل کردیم که به این دلیل و فلان دلیل زنگ نزدن ... و آخر هم نفهمیدیم چرا زنگ نزدن
هنوزم از اون ماجرا و خاطره ی اومدن اون ها یاد می کنیم و می خندیم ...
حدود یک سال پیش یکی از دوستام بهم گفت :اگ اجازه بدی  تو رو معرفی کردم به یکی .وقتی برام گفت تهش در اومد که همین ها بودن . براش تعریف کردم که این ها تنها کسایی بودن که اومدن و اون ها زنگ نزدن ....
چند ماه بعد تماس گرفتن ولی اون موقع ما به دلایلی قبول نکردیم که بیان و جواب رد دادیم .
چند هفته پیش دوباره تماس گرفتن که اجازه بدید که یه جلسه بیایم و گفتن که ما از اتفاق هایی که افتاده کاملا خبر داریم ولی برای ما مشکلی نیست .کلی با خودم  تلفنی صحبت کردن و در نهایت بهشون گفتم اجازه بدید استخاره کنیم و بد اومد و پرونده این ها کامل بسته شد .
 ---------------------
امشب قرار بود خواستگار بیاد .این ها حدود خرداد  تماس گرفته بودن ولی چون می خواستم بخونم برا کنکور و در گیر بودم ،گفتیم ایشالا اگ قسمت بود بعد کنکور.
الان یه جوریم .کلی حس بد دارم . وقتی اومد حسشون برام حس اب. بود .حتی چهره پسره .ولی وقتی باهاش صحبت کردم ته دلم یه حس بدی بود .اصلا حسم رو دوست نداشتم.الانم نمی فهمم چرا این قدر حسم بده  ولی بده ...
یاد قبل ها می افتم ............ یه بار اون قدر حس بدی جلسه خواستگاری بهم داده بود که تا چند روز دلم نمی خواست برم سراغ هدیه شون و حتی گل شونم پرپر شد ولی تو آب نذاشته بودمش اونم منی که عاشق گلم .اون بارم به مامان می گفتم هیچ حرف بدی زده نشد ولی نمی دونم چرا این قدر حس بدی دارم .کاش به حسم بها داده بودم .... ولی تقدیر این بود....
به خودم عهد کردم که دیگه به دلم بی اعتنا نباشم .دلم هیچ وقت بهم دروغ نگفته ...
خدایا از خواستگار بازی بدم میاد . از این که بشینی روبروی یه آدم حرف های تکراری بزنی بدم میاد . دیگه بس که آدم رفته و اومده و حرف ها تکراری شده احساس می کنم یه نمایش از پیش تعیین شده است .
اونقده دلم می خواد عشق رو تجربه کنم .
عمه جونی حالا که ازدواج کرده می گه به نظرم عشق دروغه . نه که فکر کنید زندگی خوبی نداره ها .شوهرش رو واقعا دوست داره و زندگی خوبی داره  ولی بحث سر عشقه .
دلم یه ذره عشق می خواد . دلم خیلی چیزها میخواد .همه رو سپردم به خودش ....
دلم یه زندگی خاص می خواد ...
پسر اب . رو حاضرم با همه ی این ها عوض کنم ولی حیف که هنوزم نمی دونم این کار درسته یا نه. بامزگیش برام به اینه که تو راه پیمایی امسال بازم هیچچچ کسی رو ندیدم . جز مامان اون رو ... همیشه اون رو می بینم . تو شاهچراغ ، راهپیمایی ، خیابون ... همیشه یه ردی ازشون هست ...
چقدر حس شون رو دوست داشتم ... یادش بخیر ... 2-3 سال پیش همین موقع ها بود . چقدر عمرم داره زود می گذره !!



پ.نوشت : دلم امام رضا می خواد ... خیلی زیاد
السلام علیک یا امام رئوف ... یا علی ابن موسی الرضا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ


از آنچه خدا با ابلیس کرد پند بگیرید،زمانی که عمل طولانی و تلاش بسیارش را به خاطر یک لحظه تکبر حبط کرد.
پس بعد از ابلیس چه کسی ایمن است که این چنین نافرمانی خدا را نکند!!!
امیرالمومنین-علی (ع)

مدیر وبلاگ : یه بنده ی خدا
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :